تبليغاتX
چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

چند خطی از یک معلم زبان فارسی !!!

این روزها لاف می زنم که زندگی ام پر تر از این حرفهاست. کاش دست کم خودم گول می خوردم.

+ نوشته شده در  Fri 28 Oct 2011 <- | 

+ نوشته شده در  Tue 1 Mar 2011 <- | 

گمان می‌کنید که بازسازی و گسترشِ واژگانیِ زبان برایِ رسیدن به بیانِ مدرن کافی باشد؟
 
خیر. وجهِ بنیادیِ دیگرِ رهیافتِ من به مسائلِ زبانِ فارسی وجهِ سبکیِ آن است. مراد-ام بازنگریِ سبکیِ زبان در قلمروِ علومِ انسانی با «ذهنیّتِ دکارتی» ( esprit cartésien ) ست. یعنی، حرکت به سویِ زبانی هرچه روشن‌تر و ساده‌تر، از سویی، و مایه‌ورتر و زایاتر، از سویِ دیگر، در جهتِ بیانِ علمیِ مدرن و کشیدنِ بارهایِ معناییِ آن. و این کاری ست که در صد و اند سالِ گذشته، با نگرشی نقدگرانه نسبت به سنّتِ نگارشیِ علمایی و ادبایی، از زمانِ پیشاهنگانِ جنبشِ مشروطیّت آغاز شده و همچنان ادامه دارد.


گفتگو با داریوش آشوری در رادیو زمانه

http://radiozamaneh.com/content


+ نوشته شده در  Mon 21 Feb 2011 <- | 

فراخوان چاپ مقاله‌های دانشجویی زبان‌شناسی در زمینهٔ زبان فارسی

با توجه به اهمیت پژوهش‌های دانشجویی و دشواری‌های پیش‌روی دانشجویان برای انتشار مقاله‌های حاصل از این پژوهش‌ها، تارنمای «زبان فارسی» در نظر دارد بستری برای انتشار مقاله‌های دانشجویی رشتهٔ زبان‌شناسی که موضوع آن‌ها با زبان فارسی در ارتباط است فراهم سازد. بنابر این از دانشجویان گرامی مقطع کارشناسی ارشد و دکترای زبان‌شناسی که مایل به انتشار یا بازنشر مقاله‌های خود هستند دعوت می‌شود تا مقاله‌های خود را برای ما بفرستند.
خواهشمند است مقاله‌های خود را با یکی از پسوندهای doc ،docx ،odt یا txt ذخیره نمایید و برای فرستادن مقاله‌های خود از برگهٔفرستادن مطلب تارنمای زبان فارسی استفاده کنید.

+ نوشته شده در  Wed 15 Dec 2010 <- | 

""و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود. و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند، همواری ای در زمین شنعار یافتند و در آنجا سکنی گرفتند. و به یکدیگر گفتند: بیایید، خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم." و ایشان را آجر به جای سنگ بود، وقیر به جای گچ. و گفتند:" بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم ، مبادا برروی تمام زمین پراکنده شویم." و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کردند، ملاحظه نماید. و خداوند گفت: "همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کاررا شروع کرده اند، و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان ممتنع نخواهد شد." اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند." پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند. از آن سبب آنجا را بابل نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوشش ساخت. و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود.""

عهد عتیق، سفر پیدایش، باب ۱۱

معرفی:  سایت برج بابل

 

 

+ نوشته شده در  Fri 4 Jun 2010 <- | 

 

روشنک یک چند ماهی شاید هم یک سال دوسالی همسایه ما بود.  جنگ زده بودند. فامیل های مادری اش همه همین جابودند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 9 Apr 2010 <- | 

+ نوشته شده در  Tue 9 Feb 2010 <- | 

 

دكتر ناصرقلي سارلي

استاديار دانشگاه تربيت معلم

 

 چكيده

اين نوشته كه با طرح پرسشي بنيادين درباره امكان سنجش درجه سختگي و معياري زبان و نيز مقايسه زبانها از حيث درجه معياري آغاز مي‌گردد، در پي روشن ساختن مفهوم درجه  معياري و نيز به دست آوردن ملاك‌ها و ضوابطي معتبر و عيني براي اين امر است.اين ملاك ها با در نظر داشتن چارچوب نظري پيشنهادي فرگوسن و نيز ويژگي هاي آرماني زبان معيار تعيين شده و با توجه به آن ،‌ چارچوبي نظري به دست داده شده وگونه معيار فارسي در اين چارچوب از ديد كلان بررسي گرديده است.ملاك هاي پيشنهادي در اين چارچوب نظري چهار دسته اند: الف)ملاك هاي مربوط به نحوه كاربرد زبان و گستره آن ب)ملاك هاي مربوط به ميزان انعطاف و سختگيري در تدوين و تثبيت زبان ج)ملاك هاي مربوط به موقعيت زبان معيار در جامعه زباني د)ملاك هاي مرتبط با پذيرش زبان معيار از سوي مردم.نتيجه پژوهش آن است كه زبان فارسي از حيث درجه معياري با توجه به دسته الف و ب وضعيتي نه چندان مطلوب اما رو به رشد و با توجه به دسته ج و د وضعيتي مطلوب دارد.

 با سپاس فروان از آقای دکتر سارلی برای اجازه انتشار این مقاله، لطفاً ادامه مطلب را اینجا بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 23 Oct 2009 <- | 

آقای ناصرقلی سارلی در مقدمه‌ی کتاب "زبان فارسی معیار" می‌نویسد: مهمترین دشواری در زمینه‌ی تحقیق درباره‌ی زبان معیار و معیارسازی، "نبود تحقیقات بومی در باب مباحث نظری معیارسازی و زبان معیار است. به همین سبب، نگارنده بخش بزرگی از وقت خود را صرف ترجمه‌ی مقالات و کتبی در این زمینه کرده است تا به الگویی نظری برای بررسی زبان فارسی از این حیث دست یابد."

ولی متاسفانه باید گفت که به نظر نمی‌رسد آقای سارلی در این کار موفق شده باشد و کتاب "زبان فارسی معیار" به  جای رسیدن به یک الگوی نظری بیشتر به یک تحقیق دانشجویی خام شبیه می‌شود که سعی می‌کند نظر زبان‌شناسان مختلف را با وسواس و دقت کامل جمع‌آوری کند. سه بخش اول کتاب که ۲۶۴ صفحه از ۳۴۸ صفحه‌ی کتاب را در بر می‌گیرد به تعریف زبان معیار و دیدگاه‌ها و نظرهای مختلف درباره معیارسازی زبان می‌پردازد. در بررسی ادبیات موجود، نویسنده حتا نگاهی انتخاب‌گر یا هدفمند ندارد. از‌همین‌رو این سه فصل دچار درازگویی و تکرار مکررات بسیار می‌شود. با این‌همه زحمت نویسنده و امانتداری وی در ترجمه‌ی مقاله‌ها و کتاب‌های مربوط به زبان معیار بسیار قابل تقدیر است واین سه بخش از نظر معرفی نظریه‌های مختلف درباره‌ی زبان معیار و معیارسازی زبان بسیار سودمند است.

دو فصل آخر کتاب که قرار است به بررسی معیارسازی زبان فارسی در دو دوره‌ی پیش از مشروطه و پس از آن بپردازد، به غیر از اشاره‌هایی گاه به گاه،  به کلی رابطه‌اش را با سه بخش نخستین که خواننده با حوصله بسیارخوانده است از دست می‌دهد. این دو فصل نیز که باز به شیوه‌ی تحقیق‌های دانشجویی مجموعه ای از نقل قول های مختلف است، نگاهی بسیار گذرا و نامطمئن به تاریخ انتخاب زبان فارسی به عنوان زبان معیار و تاثیر حوادث سیاسی و اجتماعی در این انتخاب و همچنین نقش فرهنگستان‌های مختلف در معیارسازی زبان فارسی دارد.

آنچه بیش از هرچیز جای سوال دارد این است که در صفحه‌ی ۳۳۷ کتاب، نویسنده به ناگاه تصمیم می‌گیرد بدون هیچ مقدمه ای به سوال چیستی زبان معیار فارسی پاسخ دهد :

"هنگامی که تهران پایتخت ایران شد، بسیاری از اهل قلم و نخبگان علمی و ادبی ومقامات دیوانی و کشوری به آنجا رفتند و به خدمات اداری و دولتی مشغول شدند. اینان از نقاط مختلف کشور آمده بودند.....(ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی، ج1، ص ۳۶۷)

طبیعی است که هریک از اینها، گفتاری نزدیک به زبان محلی و بومی خودشان داشتند اما اکنون که در تهران گرد آمده و طبقه‌ی اجتماعی متمایزی تشکیل داده بودند، به زبان گفتاری مشترکی نیاز داشتند. این نیاز ارتباطی آنان را برآن داشت که زبانی را به کاربرند که به زبان ادبی و معیار نزدیک بود. از این رو، این گونه‌ی زبانی جدید را "لفظ قلم" می نامیدند. طبیعی است که لفظ قلم بویِژه  در سطح آوایی و تلفظ تاثیرات بسیاری از زبان محلی- گویش تهرانی در معنای اول ( گویشی که پیش از انتخاب تهران به پایتختی ایران در این ناحیه رواج داشته)- پذیرفت اما به طور کلی مبتنی بر اصول و الگوهای نوشتار بود.

هر چه زمان می گذشت، به سبب عواملی که برشمردیم زبان نوشتار و الگوهای آن تغییر می کرد." لفظ قلم" نیز به تناسب و بنابر مقتضیات تغییر می یافت تا انکه بتدریج گویش محلی تهران- احتمالاً با دادن الگوهایی به لفظ قلم- از رواج افتاد. زبان معیار کنونی که زبان تحصیلکردگان ساکن تهران است، دنباله‌ی همین "لفظ قلم" است.

بنابراین گفتار معیار، گفتار تحصیلکردگان تهران است. نوشتار معیار نیز دنباله‌ی همان زبان نوشتاری معیاری است که از ادوار گذشته به دوره‌ی مورد بحث رسیده و تحت تاثیر گرایش ساده‌نویسی قرار گرفته و با توسعه‌ی سازوکارها والگوهای زبانی خود، در نوشتارامروز به کار می‌رود." (ص۳۳۷)   

چگونه می‌شود معیار بودن یک زبان را محک زد؟ آنچنانکه خود نویسنده جمع‌بندی می کند با یکی یا مجموع ویژگی‌های زیر:" میزان انعطاف و سخت‌گیری در تدوین و تثبیت هنجار، توانایی و قابلیت آن در کاربردهای دقیق و والای زبان مانند قابلیت  زبان معیار به عنوان زبان علم و سرانجام میزان توافق مردم با معیار و پذیرش آن.(ص339)

اما نویسنده به همان شتابزدگی که وارد بحث می شود از آن خارج می‌شود و بی‌حوصلگی را بدانجا می رساند که درمبحثی که به  تعیین درجه‌ی معیاری زبان فارسی می‌پردازد، تنها بدین بسنده می کند که خواننده را به فصل های پیشین رجوع دهد.

البته باید توجه داشت که حتا اگر چگونگی ورود اورا به این نظریه در نظر نگیریم، خود نظریه‌ دچار کژتابی و ابهام است:  زبان تحصیل‌کردگان تهران چگونه از تحصیل‌نکردگان تهرانی جدا می‌شود؟ منظور از تحصیل‌کرده در اینجا چیست؟ تحصیل‌کرده‌ی زمان قاجار مورد نظر است یا تحصیل‌کرده‌ی امروزی؟ با توجه به این‌که امروزه مواد درسی و تحصیلات در سراسر ایران کمابیش صورت واحدی دارد، کجا و چگونه زبان تحصیل‌کردگان ایران از زبان تحصیل‌کردگان تهران جدا می شود؟ درسطح آوایی "لفظ قلم" چگونه از گویش تهرانی تاثیر گرفته است؟ در شکل گیری زبان معیار زبان ادبی موثرتر بوده یا گویش تهرانی؟ نویسنده در جای دیگر عنوان می کند که "در زمینه‌ی تلفظ چندگانگی و تشتّت فراوان دیده می شود. هم عقاید و نظرها در مورد چگونگی تلفّظ متفاوت است و هم در عمل بسیاری از کلمات دو یا چند تلفَظ رایج دارند." چرا؟ آیا دلیل آن استفاده از زبان نوشتاری است؟

در آخر می‌توان گفت که نویسنده در کتاب "زبان فارسی معیار" پیش ازآنکه بتواند به بلندی‌ای برسد که راه خود را از میان انبوه اطلاعاتی که در دست داشته پیدا کند، در جزییات غرق شده، مخاطب خود را نیز دچار سردرگمی می کند. اما در عین حال از آنجا که کتاب "زبان فارسی معیار" منبعی از تحقیق های مختلف در زمینه‌ی زبان معیار است بی‌شک می‌تواند توجه مخاطبانش را به زبان فارسی و جای خالی پژوهشهای دقیق‌تر و علمی‌تر در مورد گونه‌ی معیارزبان فارسی جلب کند که این خود بسی ارزشمند است.

معیار سازی و ملاحظات تجویزی نوشته ی دکتر ناصر قلی سارلی (صفحه ۶۷)

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Oct 2009 <- | 

+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009 <- | 

 

 قابل توجه معلم های "زبان" فارسی:

آموزش زبان فارسی

 

 

+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009 <- | 

 

"خط را به تدریج باید عوض کرد. عجالتاً باید مشکلات ساده اش را حل کرد."

 گفتگوی م.ف. فرزانه با صادق هدایت

 

+ نوشته شده در  Sat 1 Aug 2009 <- | 

 

می‌بردت بالا.  بلندت می کند. گرمت می کند. انگار که موج باشد، می زند به قلب!  قلمبه می‌شود بغض و بی آن که بخواهی می‌پاشد از چشم.  هر بار که می‌شنویش! آری، هربار که می شنویش! تکراری نمی شود. چه قدرتی دارد کلام، وقتی با "نترسیم" آغاز وبه "هستیم" می‌رسد.  

ومن می‌مانم که چه قدرتی دارد کلام...انگار موج می‌شود!

+ نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009 <- | 

پاره ای از نقاشی- تهمورث بهادرانی

زبان باز آمد و زمین زیر پایمان گرد شد. تصویر زبانمان فضایی شد و دیدیمش کنار زبانهای دیگر و زمین مرکز دنیا نبود. بحث در گرفت و دادگاه البته همیشه بوده است.

 و تصویر را دیده بودیم چه می خواستیم، چه نمی‌خواستیم: زبان و مدرنیت و نوع نگاه.

"باز" را خواستیم معنی کنیم و برای برخی مان نور شد و فیل را دیدیم  و برای برخی مان "دیو" شد وجز "زدگی" ندیدیم. بعضی گفتیم گل داریم و بلبل داریم و ریشه داریم ( و بر منکرش لعنت) و بعضی گفتیم مهندسی کنیم و پنجره ای باز کنیم و هوا را تازه کنیم. و پرسیدیم باز بودن یا نبودن؟ علمی بودن یا نبودن؟ سترون یا زایا؟ جمله یا واژه؟ مکانیکی یا ارگانیک؟ سره یا ناسره؟ وام یا بی وام؟  چگونه و چگونه؟  

 چه می خواهیم ؟ زبانی می خواهیم که همان باشد و همیشه باشد و زبان علمی باشد و در جهان باشد و کنار زبانهای دیگر باشد و هی ندود و هی نرسد و ما نمانیم در آن که "فارسی شکر است"، ما چرا اوقاتمان تلخ است؟ زبان پاک باز می‌خواهیم؟

براستی چگونه نگرش دیگر گونه و زبان باز می شود؟

می خواهم علمی بنویسم و نمی شود. می دانی چرا؟ چون نیاموخته ام. در فرهنگی که "قدرت قلم" موهبتی است که یا داری یا نداری و قلم یعنی شاعرانه اندیشیدن و شعرگونه نوشتن، کسی به من نیاموخته بود که نوشتن علم است و می‌شود آموخت و می شود بی استعاره و تشبیه هم نوشت و لازم نیست برای هر چیزی تصویر ساخت و متن علمی هم برابر با آنچه من نمی‌دانم نیست.

و من بیاد می آورم هشت ساله بودم و کسی به من گفت کمونیست  یعنی "خدا نیست" و من آهی از سر آسودگی کشیدم. "کمو" یعنی خدا و وقتی خدا نیست می‌شود کمونیست و برای همین پسر همسایه در زندان است  و کمونیسم حتماً شکل اشتباه نوشته شده‌ی کمونیست است. هنوز هم که سالها گذشته است  وقتی کمونیست را می بینم "خدا نیست" تصویر اول است و این من را به فکر وامی‌دارد که اگر کسی در هشت سالگی برای من مفهوم سازی کرده بود در زبان خودم که کمون چیست و کمونیسم و کمونیست، آیا مفهومی که در ذهن هشت ساله من پرداخته می شد به بالاتری نمی رسید؟ به واژه سازی نمی انجامید؟!؟

به راستی هیچ فکر کرده ایم چرا در ایران همه شاعرند؟ آیا تصویر شاعرانه ساختن کم از واژه سازی دارد؟ چگونه زبانی که می تواند همه شعر باشد و تصویر موجز، باز می ماند از واژه سازی؟ هیچ فکر کرده‌ایم؟!؟

و من امروز با ذهن یک سویه ی خویش هنوز می دوم. من که تازه بعد از سالها یادگرفته ام به راحتی بگویم مثلن مانیفست، هی باید دنبال کودکان انگلیسی زبان بدوم که در سه سالگی اسم همه دایناسورها را می دانند و این که چرا نسلشان منقرض شد و در 5 سالگی برایم ازفوران  آتشفشان و مواد مذاب می گویند و در هشت سالگی تاریخ مصر باستان  و روم را می خوانند و اسم فراعنه را می دانند و در 10 سالگی استوره های یونانی را می شناسند و در 11 سالگی از ارسطو و افلاطون می گویند و خواندن مجله تایمز و کتاب های مختلف بخشی از درس انگلیسی هرروزه شان است و تازه دانش آموز یک مدرسه ی عمومی  خیلی متوسط هستند. و من می اندیشم البته که وانمی ماند این زبان، این زبان با کودکانش پرورده می شود. مگر نبودیم ما که سه صفحه انشامی نوشتیم همه  استعاره و تشبیه، همه تصویر در توصیف برف یا غروب یا دریا. عجیب هم نبود که خوانده بودیم "منت خدای را عزو جل که...." و هیچ عیبی هم نداشت عیب آنجا بود که نمی دانستیم سعدی چگونه می اندیشید و کلمه و تصویر تنها چیزی بود که از سعدی می‌آموختیم و کسی به ما نمی‌گفت کجای کار زبانیم و کجای کار زمان؟ دنیا کجاست و ما کجای این دنیا؟

و این گونه است که حال ما مانده ایم چشم به دست آنان که از ما بهتران اند که بدانند و بدوند و بسازند واژه هایی تا چند نسل بگذرد و بعد تازه آیا پسندیده شود یا نشود و جزو زبان ما بشود یا نشود؟

در حلقه مرغ یا تخم مرغ نمی خواهیم گم شویم واژه می خواهیم برای انتقال مفهموم و مفهوم می خواهیم برای واژه ای که پاره ای از زبان ماست. کار من آموزش زبان است و من می دانم که اگر مفهوم نباشد، کلمه یاد گرفته نمی شود. برای همین هم در هر زبانی اول آنرا می آموزی که یک حقیقت تجربی است. کسی در آموختن کلمه مادر در هیچ زبانی دچار مشکل نمی شود ولی برای "عرفان" باید اول مفهوم سازی شود.

برماست که کودکان فارسی زبان ما امروز نمانند گمشده در تصویرها با کلامی که تصویر می سازد و مفهوم ندارد و دور محور خویش می چرخد. جهان اگر چه خیلی کوچک، هنوز اینقدر بزرگ هست که بشود در آن گم شد.

باید آموخت که خیلی چیزها "آمدنی" نیست، "آموختنی" است. چرخ را دوباره نباید ساخت.آموزش را باید دوباره اندیشید. مفهوم باید داده شود.علم باید آموخته شود. علمی نگریستن باید آموخته شود.  دوستی با کلام غریب باید آموخته شود. انتخاب باید آموخته شود. تفکر باید آموخته شود. آنچه آموختنی است باید آموخته شود.

فرهنگستان را به دبستان ببریم. با کودکانمان آغاز کنیم.

 زبان باز کتاب قرن

 یک نظر درباره ی "زبان باز فردای ما"

 

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Jul 2009 <- | 

 

"...

آن روز و آن شب تدبیر بردار کردن حسنک در پیش گرفتند. دو مرد پیک راست کردند با جامه‌ی  پیکان که از بغداد آمده اند و نامه‌ی خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بردار باید کرد و به سنگ بباید کشت ...

... و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مر کبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلّادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید، هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زارزار می گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، ..."

ابوالفضل بیهقی

بعضی جمله ها از یاد نمی رود...

بعد ها می نشینیم مفصل گریه می کنیم

+ نوشته شده در  Sat 20 Jun 2009 <- | 

 

 تحلیل "غلط‌ها" ۱(Error analysis) چنانچه از نام آن بر می آید یک نوع تحلیل زبانی است که تمرکز آن روی مطالعه ی غلط‌هایی است که زبان‌آموز در تولید زبان دوم دارد. بر‌خلاف تحلیل تطبیقی که زبان دوم زبان‌آموز را با زبان مادری او مقایسه می‌کند، در این تحلیل غلط‌های زبان آموز در زبان دوم با خود زبان دوم مقایسه می شود.

در چهار‌چوب این تحلیل دو نوع غلط در نظر گرفته می شود: غلط‌های میان‌زبانی و درون‌‌زبانی.غلطهای میان‌زبانی آنهایی هستند که می‌توانند به زبان مادری مربوط باشند و غلط های درون‌زبانی، غلط هایی هستند که به یادگیری زبان مربوط می شوند.

در دهه‌های ۵۰ و۶۰ قرن بیستم تمرکز بیشتر تحقیق‌های رشته‌ی "فراگیری زبان دوم" روی "آموزش" بود ( تا روان‌شناسی یا زبان‌شناسی) و در جریان همین نوع تحقیق‌ها بود که Pit Coder در کتابی با عنوان "اهمیت غلط‌های زبان‌آموزان"۲"تحلیل غلط‌ها" را معرفی کرد.

بر‌خلاف تصوری که معلمان در آن زمان از "غلط" داشتند و به آن به چشم چیزی می نگریستند که باید ریشه کن شود، این تحلیل نشان داد که غلط‌ها می توانند در جای خود مهم باشند. "غلط‌ها" نمایانگر وجود یک سیستم زیرساختی زبانی و نوع آگاهی زبان‌آموز از زبان دوم هستند. این تحلیل نشان داد که "غلط‌ها" فقط مدرک "خوب یاد نگرفتن" زبان‌آموز نیستند بلکه نشان‌دهنده تلاش زبان‌آموز برای درک یک سیستم زبانی دیگر اند. این تحلیل از این نظر دارای اهمیت بسیار است. از این زمان است که رشته‌ی "فراگیری زبان دوم" در کنار جنبه‌های آموزشی آن از نظر جنبه‌های نظری نیز مورد توجه رشته های دیگری از جمله روان‌شناسی و زبان‌شناسی هم قرار می گیرد.

Coder تفاوت "غلط" و "اشتباه" را این‌گونه تشریح می‌کند که "اشتباه" شامل اشتباه‌های لپی و اشتباه های سهوی است که گوینده توانایی تصحیح آنها را دارد ولی منظور از "غلط" اینجا غلط هایی است که روشمند هستند و مرتباً تکرار می شوند و زبان‌آموز آنها را به عنوان "غلط" تشخیص نمی دهد. این گونه غلط ها تنها از نظر معلم و در مقایسه با زبان دوم غلط محسوب می شوند ولی از نظر زبان‌آموز که یک سیستم قانونمندی برای خود به نام "زبان میانکاره" آفریده است، هرچیزی که با این سیستم آفریده شده مطابقت دارد، غلط محسوب نمی شود.

این تحلیل کاستی های زیادی دارد و یکی از مهمترین کاستی های آن تمرکز روی "غلط‌ها" است در ‌حالی ‌که برای شناخت درست رفتار زبانی زبان آموز باید به آنچه درست انجام می دهد و جنبه‌های دیگر نیز توجه شود. یکی دیگر از کاستی‌های این تحلیل چگونگی تعبیر "غلط‌ها" و "درست‌ها"ی زبان تولید شده توسط زبان آموز است. بر اساس این نظریه اگر زبان‌‌آموز ساختاری را درست استفاده کند نشان دهنده این است که قانون زیربنایی آن درک شده در حالی‌ که ممکن است دلیل آن این باشد که نمونه کافی از عملکرد زبان‌آموز در دست نیست. نارسایی دیگر این تحلیل در ریشه‌یابی "غلط‌ها" است که منبع غلط‌ ها را یا درون‌زبانی یا میان‌زبانی می داند در‌ حالی‌ که می‌تواند آمیخته‌ای از هردو باشد یا حتا ریشه در جای کاملاً متفاوتی داشته باشد.

این تحلیل از نظر تشخیص این امر که زبان‌آموزان مانند روبات ها بر اساس قوانین و ساختارهای زبان مادری خود( آنچه در تحلیل تطبیقی به آن پرداخته شده بود) عمل نمی کنند، اهمیت تاریخی دارد ولی در تحلیل داده‌های زبان دوم موفق نیست چرا که موضعی به آن نگاه می‌کند و مطمئناً هرگز نمی توان پیچییدگی‌های فراگیری زبان را با نگاه کردن تنها به یک گوشه‌ی آن دریافت.

***

اگر چه این تحلیل در مقایسه با تحلیل‌های (بر پایه زبان‌شناسی و روان‌شناسی) اخیر که فراگیرتر اند ناکارآمد است، اما باید در نظر داشت که درحالی‌که همه‌ی معلمان زبان با زبان‌شناسی و روان‌شناسی به شکل تخصصی آشنا نیستند ولی همه ی آنها هر روز با "غلط‌ها" ی زبان آموز سرو کار دارند. از طرف دیگر می شود گفت معمولاً غلط یابی ملموس ترین و راحت ترین نمونه ای است که از زبان زبان‌آموز بدست می آید. مطمئناً توجه به این نمونه ها در شناخت زبان و روند فراگیری آن و در امر آموزش بی فایده نخواهد بود. دور نریزیم‌شان.

نمونه های زیر از زبان شفاهی زبان‌آموزانی است که در سطح های مختلف زبانی قرار دارند:

 1) به نظر من بهترین خانه خیلی کوچک است. بهترین خانه من در فلوریدا در ساحل خواهد است. خودم و دوتا گربه زندگی خواهیم می کند. این خانه پنجره بزرگ است. پنجره بزرگ که روبروی ساحل نگاه کرد.

2)اولین من سیگار نکشم من بو دوست ندارم اما مهمترین، قانون مذهبیم می گوید سیگار نکشم. در حال حاضردر آمریکا هرسال مردمی که سیگار کشند کاهش یافتند. من وقت بچه بودم خیلی زیاد مردم سیگار کشیدند. در حال حاضر کمی مردم کشیدند. در حال حاضر قانون جدید در زیاد ایالت گفتند نباید در رستوران، در ساختمان دولت سیگار بکشند. من وقت بچه بودم یک همسایه کشته شد چون او سیگار می کشید.

3) تا به حال دولت امارات می گفت که توریست زیادی است و تقاضا زیاد بود این قانون برا ی زندگی کردن اگر شما زمین بخرید آنها دولت دبی کنسل کرد ولی الان فکر می کنم  شاید دولت دوباره فکر کند شاید آنها این قانون باید تغیر بکند.یکسال یا دو سال پیش وقتی مردم ایرانی در دبی آمدند اگر آنها پول خرج بکنند........ در دبی اگر شما ویزا کارندارید شما نمی توانید زندگی بکنید الان قانون بود که اگر شما یک خانه خرید شما یک ویزا برای زندگی کردن ویزا بگیرید چون بین کشور ایران و دبی عصبانی نیست. فروش شدن زمین یا خریدن زمین بزرگ نیست .اکثریت اقتصاد است به  این دلیل وقتی در سراسر دنیا قیمت زمین کاهش یافت در دبی اقتصاد خرابترین شد

4) این مقاله شروع کرد با همایش ....در انگلیس. آنها راجع به وضعیت مردم امروزی صحبت کردند، مخصوصاً سطح خوشبختی مردم امروزی. آنها هم همینطور راجع به نتیجه تحقیق راجع به این موضوع صحبت کرد.به نظر این آمار حتی اگر مردم امروزی بیشتر پول بگیرند از مردم سی سال پیش آنها بیشتر خوشبخت نیست.راجع به ارتباط با بودن ثروتمند و بودن خوشبخت و نظرمون می پرسد.از نظر من خیلی مطمئن نیستم ولی فکر می کنم که زندگی شخصی ام بهتره امروز که صد سال پیش. به جز برای مردمی که خیلی ثروتمند بودند صدسال پیش.من هم انسان خیلی خوشحال هستم . خیلی ثروتمند نیستم ولی کافی پول برای زندگی ام دارم. فکر می کنم یک مشکلات زمان امروزی باشد که ما در غربی دست کم یک جمع ...... می شود.یعنی هیچ چیز کافی نیست و سطح بدبختی شاید یک ارتباط بیشتر دارد تا با سطح داشتن پول.به نظر یک خانم امروزی، خیلی خوشحالم برای حقوق بشر خانم که ما خانمهای غربی داریم. و این به نظر من تغییر خیلی مثبتی است زمانی امروزیه در مقایسه با 30 سال پیش- در سویس مثلاً فقط در دهه هفتاد حقوق رای گرفتند.

5)خیلی از کشور یک مشکل عدم تعادل در سیستم آموزش شان دارند. اغلب مدرسه ها در منطقه بی پول یا منطقه دور از شهر بزرگ امکانات از منطقه پول یا شهرهای بزرگ امکان بدتر و همینطور آموزگارهای بدتر دارند. در ایران به نظر می رسد، دولت ایران سیستم سرباز معلم استفاده کردند برای این مشکل داره، برای  در آمریکا یک روش مثل این وجود نداره اما ما همین طور این مشکل داریم و با روشهای دیگر این مشکل تلاش حل می کنیم. مثلاً وزارت آموزش اینجا کمک مستقیم به مدرسه های در منطقه های بی پول می دهد. در این کمک شامل کمک مالی برای حقوق های آموزگارهای در این منطقه و کمک مالی برای ماشین آلات که توسط این مدرسه ها لازم می کند، همینطور می دهد.


+ نوشته شده در  Fri 29 May 2009 <- | 

 

دوست عزیزی با لطف بسیار در مورد پست " آلوچه چطور گوجه سبز شد؟" به نکته ای اشاره کردند که برای من تازگی داشت و فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشد. ایشان گفته بودند که:

"آن چه که "گوجه سبزها" روی آن قرار دارند، نه "پیشخوان"، بلکه "پیشخان" است. "پیشخوان" کسی است که در مجالس وعظ و روضه خوانی پیش از خطیب و سخن ران چیزی را می خواند (که به وی "پا منبری" نیز می گویند). برای دریافت معنی های گوناگون و درست واژه های "پیشخوان" و "پیشخان" می توانی به فرهنگ های دهخدا و معین نگاه کنی.اشتباه نویسی حتا بزرگان ادب فارسی نیز دلیلی برای پذیرش این اشتباه رایج نیست."

و من این کار را کردم و اول این که در هر دو فرهنگ این دو کلمه به صورت "پیش‌خان" و "پیش‌خوان" نوشته شده است :

دهخدا:

پیش خوان

پیش خوان . [ خوا / خا ] (اِ مرکب ) پیشخان . پیش تخته . صندوق مانندی که جلو دکان عطاران و قصابان هست که بر اولی پول شمارند و متاع فروخته را نزد بایع نهند و بر دیگری گوشت خرد کنند. صندوق مانندی چوبین که عطار و دیگر کسبه در پیش دکان دارند و خود در پس آن ایستند یا نشینند و بر آن کالا وزن کنند و دخل در آن ریزند و ترازو بالای آن جای دهند. || تخته ٔ زیر ترازو. || در روضه خوانی یا تعزیه ، پامنبری اطفالی که پیش از اقامه ٔ روضه یا تعزیه بجماعت خواندندی . چند پسر و دخترمقابل هم صف بسته که با هم چون براعت استهلالی بشعر،در برابر مستمعین و بینندگان خواندندی :
چون شود هنگامه ٔ گل گرم در طرف چمن
پیشتر از مرغ بستان پیش خوانی میکنم . علی ترکمان (از آنندراج)

|| (نف مرکب ) آنکه چون کسی در مجلس وارد شود بیان حسب و نسب او کند،تا اهل مجلس درخور آن تعظیم و مراعات او کنند. (آنندراج ) :
در خلاصم رستمیها کرد عشق
پیشخوان قصه ٔ من بیژن است . ظهوری (از آنندراج)

 پیش خان  (اِ مرکب ) پیش تخته . پیش خوان . جلو خوان . صندوق گونه ای که دکانداران چون عطار و سقط فروش در پشت آن نشینند و بر بالای آن ترازو آویخته است

( ~.) (ص فا.) 1 - کسی که در مجلس تازه واردان را معرفی می کند. 2 - کسی که پیش از وعظ و روضه خوانی ، مجلس را با روضه خواندن آماده می کند، پامنبری .

ودیگراین که در دهخدا هر دو صورت در معنی ای که منظور من بوده بکار رفته است ولی در معین تنها پیش‌خان به این معنی به کار رفته است .

معین:

پیش خوان

( ~.) (ص فا.) 1 - کسی که در مجلس تازه واردان را معرفی می کند. 2 - کسی که پیش از وعظ و روضه خوانی ، مجلس را با روضه خواندن آماده می کند، پامنبری .

 پیش خان

(اِمر.) پیش خان ، میز درازی که فروشندة کالا پشت آن می ایستد.

  البته اگر گوگل را چک کنیم به نظر می رسد که  بیشترمردم مثل من به فرهنگ معین سر نزده اند یا شاید هم این فرهنگ به مردم سر نزده است!

دوست عزیز یک دنیا سپاس!

+ نوشته شده در  Wed 20 May 2009 <- | 

 

ما ایم که اصل شادی و کان غم ایم

سرمایه ی داد ایم و نهاد ستم ایم

پست ایم و بلند ایم و کمال ایم و کم ایم

آیینه ی زنگ خورده و جام جم ایم

 

+ نوشته شده در  Mon 18 May 2009 <- | 

 

رنگها سبز روشن است و هوا برگ برگی و باد که می آید ته بوی شکوفه دارد با یک بوی عجیب سبز کال. باد می آید و برگها سبز روشن است و روح من که همیشه این وقتها "آلوچه" پر می کشد.

آمده نیامده مقنعه و کیف را می انداخت ومی رفت سراغ باغچه. باغ را درختهای آلوچه معنی می کرد. هر درختی قصه ای داشت با قهوه ای شیاردار تنه وبا آلوچه هایی که گاه دور از دست بودند. ریز، درشت، ترد، ترش،گوجه ای، همه جورش بود. آلوچه ی ترش ریز فروریخته از کاهگل دیوار ته باغ اما، همیشه اولی بود که از زیر شکوفه سبزمی شد. بین دو انگشت که می گرفتش قد ماش بود و شکوفه برگ ها هنوز دورش. بین دوانگشت می گرفت و گلبرگها را فوت می کرد و باد می آمد از نوع بهاری... مزه، بوی خاطره ای گنگ بود و حسی کال از آنچه خواهد آمد... و می آمد، همیشه می آمد، و جیبهایش پراز چغاله آلوچه می شد.

هوا هنوز آلوچه ای می شود اینجا، وقتی باد می آید از نوع بهاری با یک بوی عجیب سبز کال و ته شکوفه ای.

 مانده ولی تا "گوجه سبز"های روی پیشخوان.
+ نوشته شده در  Sat 16 May 2009 <- | 

 

مصاحبه عنایت فانی با آقای آشوری   را اینجا ببینید و بشنوید.

+ نوشته شده در  Wed 13 May 2009 <- | 

 

بحث امشب برنامه ی "در کوچه پس کوچه های شهر"  دیزی و آداب دیزی خوردن است. نان سنگگ و ترشی سیر و ماست و موسیر و سبزی خوردن و پیاز مشت بر سر کوفته، تریت(ترید) و دنبه و فلفل و... آب دهانم را قورت می دهم و همانطور که سرم توی کامپیوتر است  به مجری برنامه گوش می دهم که نمی دونم از یکی از دیزی خورها یا دیزی پزها می پرسد: این آبگوشت بزباش چیه؟

-وقتی آبگوشت را با ماست میکس می کنی می شه بزباش.

من و مجری هر دو یک واکنش داشتیم. به هم نگاه کردیم وچشمهامون کوچک شد و دهانمان باز.

- چکار می کنیم؟!؟!؟!

- با ماست میکس می کنیم.

- منظورت اینه که ماست می ریزیم توش؟!

 به قیافه ی آقای آبگوشت میکس بزباش نگاه می کنم و یک جورایی خون زبان شناسی ام به جوش می آید.

دلم می خواد بدونم آیا این همون "میکس" زمان ماست که می گفتیم : "آهنگاش میکسه." که گشته و گشته  به آبگوشت رسیده یا  تلوزیون های محبوب (؟!) کالیفرنیا اند که پشت شلختگی این زبان  جدید اند.

اوضاع خیلی خرابه. باور کنید!

نه این که با کلمه انگلیسی مشکل دارم. نه ! می دونم چپ و راست ریخته.

من خودم  در چند قدمی سی وسه پل در "کافه شاپی" با دیوارهای سرخ و میز وصندلی های سیاه و زرد براق ، "میلک شیک"  و"اسنک" خورده ام و قیس هم نکشیده ام.

ولی نمی دونم چرا تریت و"میکس" با هم از گلویم پایین نمیره!!!

 پایین نمی ره حتا با دوغ محلی.

 

پ.ن۱: این موجود زنده بودن زبان هم ما را کشته.

پ.ن ۲: از این کار پی نوشت نوشتن خیلی خوشم آمده است.

+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009 <- | 

آقای دکتر محمد علی فیاض بخش، ببخشید، جسارت است، من البته شما را نمی‌شناسم و نمی‌دانم آیاکسی دیگر شما را می‌شناسد و یا شما کسی را می شناسید یا نه، من فقط می دانم که  شما برای روزنامه ی "اطلاعات" "مکتوب هفته" می نویسید.

راستش قضیه از این قرار است که  من چند روز پیش که این مکتوب  "رحمت و اخلاق" شما را می‌خواندم، متوجه شدم یک سوء‌تفاهم زمانی پیش آمده است. نمی دانم شما از چه قرنی آمده اید ولی می بینم زحمت می کشید می نویسید، گویا هموطن من هم هستید، گفتم وظیفه ی اخلاقی من است که بهتون اطلاع بدهم که الان قرن چهاردهم هجری خورشیدی است. گفتم حتماً نمی‌دانید.

 مرحمت زیاد.

 پ. ن:  وقتتان را تلف نکنید "رحمت واخلاق" بخوانید. مجبور که نیستید.

 

+ نوشته شده در  Fri 24 Apr 2009 <- | 

 

"استاد عبدالکریم شریعتی مزینانی" معتقد است  که نباید "المِرئه‌ُ شر كُلها" را لفظ به لفظ ترجمه کرد که "زن همه اش شر است"، بلکه منظور این بوده است که

"زن بلا است ولی الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد."

 ایشان "النساء نواقص العقول" را هم جور دیگری ترجمه می کنند که می توانید در  اینجا: "خِرد كوچك ما و سخنان بزرگ امام علي‌(ع) بخوانید.

 

 پی نوشت : من این روزها مجبور ام روزنامه بخوانم.

+ نوشته شده در  Fri 17 Apr 2009 <- | 

 

سوال:

آقای خاتمی شما که هشت سال رییس جمهور کشوری بودید که زبان رسمی اش فارسی است و تازه باز هم قرار بود رییس جمهور همان کشور شوید، چی شد وقتی انصراف می دادید شمارش فارسی یادتون رفت؟

ما که تا به خامساًً رسیدیم دیگه نفهمیدیم کجای کاریم.

از شما بیشتر انتظار داشتیم. از آنها که به مصافحه ی شما گیر می دهند که انتظاری نبود!  

    

 نه اینکه گیر داده باشم به عربی ، نه !

بازارانتخابات گرم است و فضا سیاسی، فکر کنم جوگیر شده ام.

+ نوشته شده در  Fri 10 Apr 2009 <- | 

 

 "حسین مرّبی او بود. او مرّبای حسین بود." (رهبر جمهوری اسلامی ایران)

  زیاد می شنوی از فارسی آموزان که بگویند: "این عربی لعنتی!"، "اه حتمن باز هم عربیه!"

اول ها فکر می کردم این تأثیر احساسات ناسیونالیستی دیگر همکاران است. سرسری می گذشتم و پاسخم معمولن ای بابایی بود و تکان سری، ولی کم کم  متوجه شدم که  این بیان یک حس درماندگی واقعی است و هیچ ربطی به تاریخ پیچیده ی عرب و فارس ندارد.

معلم زبان فارسی که باشی دیر یا زود متوجه می شوی  به راستی بسیاری از دشواری های زبانی برای شاگردان زبان فارسی بویژه در دوره ی میانه و پیشرفته ی زبان آموزی به واژه های عربی مربوط می شود.

ولی چرا؟

 آنها چگونه می فهمند این واژه ها عربی اند؟ آیا همه ی عربی ها لعنتی اند ؟ کجاست که عربی لعنتی می شود؟

آن گونه که من مشاهده کرده ام - فقط مشاهده!هیچگونه تحقیق علمی انجام نگرفته است. - به نظر می رسد دشواریهای فارسی آموزان با واژه های عربی در دو زمینه بیشتردیده می شود: یکی تلفظ این واژه ها و دیگری کاربرد آنها در ترکیب جمله.

نمی شود گفت هرچه عربی است فارسی آموزان با آن مشکل دارند،چرا که معمولن نمی بینید که آنها مشکلی با اسم هایی مثل  سلام ومجله و نظرودنیا  و خبر و هوا یا فعلهایی مثل رقصیدن و فهمیدن که با وجود ریشه‌ی عربی شان در نظام زبان فارسی حل شده اند... داشته باشند.

واگر واجهایی  مثل  /ق/ و/خ/ را که در همه ی واژه ها برای فارسی آموزان انگلیسی زبان مشکل‌ساز اند کنار بگذاریم به نظر می‌رسد در کنار واژه هایی مثل ضرب المثل وفارغ التحصیل که حرفهای شمسی و قمری شان را هم با خودشان تحفه آورده اند، تلفظ واژه هایی که بر وزن های  مختلف مثل استفعال، تفعل، تفاعل، مفتعل .... رفته اند نیز مشکل آفرین هستند.

وهمین مشتقات باب های مختلف هستند که زبان آموز را د ر جمله سازی هم دچار مشکل می کنند.

در روبرویی با این ثلاثی های مزید است که زبان آموز درمانده می شود و معلم زبان فارسی ازتوضیح وا‌می‌ماند چرا که معمولن کاری ازدستور زبان فارسی در روشنگری این امر بر نمی آید. تلاش معلمهای عربی دان هم که گاه سعی کرده اند  با توجه به وزنهای عربی آنها را آموزش دهند نیز کارآمد نیست چرا که آموزش دقیق دستور زبان عربی را می طلبد و بعد از همه ی اینها گاه این واژه ها که هر یک از وزنی گرفته شده  و همینجور بی حساب و کتاب وارد فارسی شده،  اگر چه فارسی نشده اند، در عربی هم وجود ندارند.

 فعلهای مرکب را که بی گفت وگو یکی  از دشوار ترین موارد یادگیری زبان برای فارسی آموزان در گفتار هستند، وجمعهای شکسته را که حتا در عربی هم مشکل آفرین هستند،  وارد بحث نمی کنیم.

 فرض من این است که فارسی آموزان که در جریان آموزششان، با ساخت زبان فارسی آشنا می شوند و آهسته آهسته آنرا درونی می کنند در برابر این واژه ها که از یک ساخت زبانی دیگر آمده اند و در نظام زبانی فارسی هضم نشده اند، بی سلاح می شوند. تفاوت "دچار شدن" و "ابتلا" حتا بدون دانستن معنی آنها برای یک فارسی‌آموز دوره میانه یا پیشرفته این است که در مثال نخستین می داند با چه نوع واژه ای سر و کار دارد و در مثال دوم نه.

همینطور به نظر می رسد تلفظ این ثلاثی های مزید  حتا در مقایسه با کلمات چند هجایی فارسی یا فارسی شده مثل  "پسرانه"، "ثروتمند"، "هوشمندانه"، و "پرتلاش" دشوار تر است و بسیار دیده می شود که فارسی آموزان در گفتار کلمه های هم وزن یا مشتقات یک واژه عربی را در جای یکدیگر بکار برند  در حالیکه کمتر دیده می شود این اشتباه در مورد واژه هایی با پسوند مشابه مثل "نیرومند" و "هوشمند" و"ثروتمند" پیش بیاید.

اینها همه می تواند نشان دهنده روبرویی زبان آموز با یک نظام زبانی نا آشنا، در دل نظامی زبانی که در حال آشنایی با آن هستند، باشد.

 البته فکر نمی کنم که هیچ فارسی آموزی به اندازه ی من فارسی زبان از شنیدن آن که " او مربای حسین بود" گیج و ویج شده باشد. شاگردان زبان فارسی احتمالن مربا را  با معنی دومش مثل همه واژه های دیگر یاد نگرفته حفظ می کنند، به کار می برند و اشتباه می کنند و فکر می کنند همین است که هست.

درهمین زمینه:

چرایی کاربرد واژه های عربی در فارسی


 پی نوشت۱: نگارش قیدهایی مثل معمولاً، احتمالاً به صورت معمولن و احتمالن صرفاً آزمایشی است. از نگاه معلم زبان فارسی باید بگویم تنوین  کار را بسیار آسان می کند چرا که فارسی آموز به محض آنکه تنوین می‌بیند می‌داند سروکارش با قید است. مشکل معلم زبان فارسی با تنوین این است که همیشه و همه جا گذاشته نمی‌شود.حال اگر تنوین را به صورت ــــَ ن بنویسیم، شبیه به مصدر فعل ( طلبیدن) یا جمع گفتاری فعل ( آنها آمدن) می شود. باید متوجه باشیم که با برداشتن تنوین این کلمات را فارسی نمی کنیم، فقط شکل آنها را عوض می کنیم. شما چی فکر می کنید؟

 پی نوشت ۲: در این زمینه ( واژه های عربی در فارسی)، مقاله‌ی " بازاندیشی زبان فارسی" از کتاب "بازاندیشی زبان فارسی" نوشته داریوش آشوری را به دوستان توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  Sun 29 Mar 2009 <- | 

اگر بیست سال است که کاری را نمی کنی مثلاً نمی نویسی از کجا شروع می کنی؟

از 20 سال پیش .

اگر بیست سال دیگه هم صبر کنی؟

از 40 سال پیش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 3 Mar 2009 <- | 

 

 مقاله خط و زبان مادری فرزندان فارسی زبان را می خوانم.

 تصویر مادری در جلوی چشمان من جان می گیرد که صبح های شنبه پسرش را با زور سوار ماشین می کرد 45 دقیقه رانندگی می کرد و  او را به مدرسه فارسی می برد تا زبان وسواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد و ساعت 3 بعد از ظهر آنچه می گرفت برگه  املایی بود با نمره ای بد که معلم با دقت تمام هر تشدیدی را 4/1 نمره و امثال "لزت" را یک نمره کم کرده بود،  و همچنین یک دفترچه بیست صفحه ای تکلیف شب برای هفته‌‌ی دیگر با تهدیدی حق به جانب  که اگر انجام ندهید ، هردو، مادر و پسر، شکست خورده اید.

مادری که می پرسید :" وقتی شاگرد نمی فهمد که "لذّت" یعنی چه، چه اهمیتی دارد که آن را چگونه بنویسد؟ چرا به جای 20 صفحه قسطنطنیه با نامه ای به پدر بزرگ شروع نکنیم ؟ با سلام و احوالپرسی؟"

و پاسخ خانم معلم  ِ با تشدید و پدران و مادران ِ بدون تشدید همیشه یک چیز بود " باید یاد بگیرند. فارسی خوب یعنی این. ما همه همینطور یاد گرفتیم..."

و اینگونه مادری و فرزندی شکست می خوردند.

 ×××××

 غرور و تعصب زاییده ذهن پیش مدرن است. ذهنی که به جای حل مساله، صورت مساله را حذف می کند و طرح سوال را زیر سوال می برد. تا کجا اندیشه های این ذهن پیش مدرن درما ریشه دارد، خدا می داند، ولی می دانم ذهن من بار اول که این مقاله را می خواند نمونه ی کاملی از این گونه ذهن مغرور و متعصب است.

 پیشنهاد ، هدف و موقعیت را نمی بیند. چیزی هست که نمی پسندد و آن تغییر خط است و همین کافی است. همیشه می شود لگد پراند و تقصیر را به گردن دیگری انداخت و بی جواب از راه دیگر رفت  و راحت ماند در حیطه غرور و تعصب خویش. چرا که نه؟ این کاری است که همه می کنند. سنت است.

  ذهنی مدرن اما به هدفی والاتر می نگرد:

"با توجه به این که تجربه نشان داده است که آموزش همگانی خط فارسی به کسانی که در خارج از کشور رشد می‌کنند امکان‌پذیر نیست، به نظر می‌رسد استانداردسازی خطی برپایهٔ خط لاتین و انتشار کتاب‌های مهم فرهنگ ایرانی و راه‌اندازی تارنماهایی به آن خط برای ایرانیان مقیم خارج از کشور الزامی است."(همان مقاله)

  حرف از فرزند من است و به من  مربوط می شود و من گرفتار تعصب ام . من می نویسم :

"به نظر من آنچه توسط کلاسهای آموزش زبان فارسی کودکان خارج از کشور نادیده گرفته شده و سبب ناموفق بودن آنها در آموزش سواد خواندن و نوشتن فارسی بوده است ندانستن تفاوت ادبیات و زبان است. بسیاری از این کودکان با زبان مشکل دارند، زبان آنها بسیار محدود است و به گستردگی زبان کودکانی که در ایران بزرگ می شود نیست ولی این مدارس به روش سنتی کتابهای مدارس ایران را تدریس کنند.
... به نظر می رسد که در ذهن ما ادبیات و زبان و ادبیات و فرهنگ چنان آمیخته هستند که نمی توانیم مشکل زبانی کودکان نسل دوم را دریابیم و اینگونه است که بسیاری از کودکان ما زبان را فقط در حد آشپزخانه ای آن یاد می گیرند."

سعی می کنم درست نخوانم. مشکل خط را نادیده بگیرم. آخرخط را که باید یاد بگیرند. بی الفبای فارسی به دل نمی نشیند انگار... ذهن پیش مدرن قادر نیست از سنت فاصله بگیرد.

کاش کسی بود از من می پرسید: "چگونه می شود زبان را از آشپزخانه در آورد و پرورد؟"

 ××××××

 به نقاشی پسرم نگاه می کنم. به دیو سپید که پایش قطع شده. رستمی که پیروز و سربلند دیو سپید را بر سر دست بلند کرده است.

  ناگهان در می یابم. ( ذهن پیش مدرن حداقل اسطوره را می فهمد.)

 پسرم شکست نخورده است. او که هر جا کتابی راجع به ایران می بیند با علاقه ی فراوان می خواند.او که "کوروش" را برای تحقیق مدرسه اش بر می گزیند و معلمش را آنگونه تحت تاثیر قرار می دهد که برای من بنویسد "امروز ما همه یک چیز جدید آموختیم." او که ترجمه رستم و سهراب را چندین با ر خوانده است. او که می خواهد یاد بگیرد و راجع به ریشه اش بداند. او که آنچه را می تواند و می داند انجام می دهد.

شکست خورده من ام. من و دیو ذهن سنتی پر از تعصبم که نمی داند زبان خط نیست، زبان ورای خط است و به خاطر خط زبان را از او دریغ می دارد. زبانی که حق اوست.

برای من متعصب که حتا اگر دیوان حافظ را به جای خط نستعلیق به خط کتابی ببینم احساس غربت می کنم. شکست خورده من ام که همیشه خسته ام و وقت ندارم و چون

 yeki dastan ast por ab e chashm

را نمی پسندم، ترجمه ی آن را به دست او می دهم. شکست خورده ذهن من است.

 "امید است تا روز زبان مادری سال آینده راه حلی برای خواندن و نوشتن فارسی‌زبانان مقیم خارج از کشور ارایه داده باشیم و صدها‌هزار تن از فرزندانمان را بدون پشتوانه‌ٔ فرهنگی و زبانی در جوامع میزبان تنها نگذاریم".(همان مقاله)

 خوب است که رستم هست.


 ">نقاشی از راستین باقری/ در 8 سالگی

   نقاشی

+ نوشته شده در  Sat 21 Feb 2009 <- | 

 

گزارشی از  موزه گردی امروز من در موزه ی"تاریخ طبیعی" واشنگتن:

"در حدود ۷۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح است که جوامع کشاورز پدیدار می شوند. این یک شیوه نوین زندگی است که پس از  یک سری تغییر و تحولات فرهنگی در پایان دوره یخبندان آغاز می شود:  پرورش گیاهان، اهلی کردن حیوانات و زندگی دائمی در روستا.

یکی از قدیمی ترین جامعه های کشاورز که تاکنون یافت شده در یک تپه باستانی بنام علی کش واقع در کوهپایه های زاگرس در جنوب غربی ایران بوده است."


پ.ن۱: توضیحاتِ "علی کش"یک قسمت دیگر هم داشت با عنوان "زندگی در علی کش" که عکسش خوانا نیست که ترجمه کنم ولی می توانید  اینجا راجع به علی کش بیشتر بخوانید.

پ.ن۲: یک ویترین هم درباره ی دوره هخامنشی و پادشاهی داریوش در این موزه بود ولی کوچکتر از قسمتی بود که به علی کش اختصاص داشت.

پ.ن ۳: بچه هایی که در جلوی عکس دیده می شوند متعلق به قرن بیست ویکم هستند. عکاس وقتی عکس می گرفته به فکر وبلاگ نبوده و موزه شلوغ بوده و فتوشاپ هم ندارد . اینجا در واشنگتن حق تکثیر رعایت می شود.

پ.ن ۴: این دیگر خیلی در کمانه بود. نوشته ای که پی نوشتهایش بیشتر از خودش است.

 

+ نوشته شده در  Sun 15 Feb 2009 <- | 

کتابخانه ی  عمومی  سر خیابان ما، همین خیابان BurkeLakeسالی یکی دو بار حراج کتاب دارد. کتابهای دست دوم که نمی دانم از کجا می آورند. همه جور کتاب هست ولی حراج رمان های جلد کاغذیش خیلی خوبه.  پاکتی 1 دلار!! نه یک پاکت الکی ها. پاکت بزرگ دسته دار که فکر می کنم راحت شش هفت تا طالبی توش جا می شود.

من بعضی وقتها یک سری می زنم. به یاد جمعه بازارهای کتاب ایران که کتاب‌های دست دوم را یک لا- دو لا می دادند. یک جور لذت مازوخیستی دارد، می دانید؟!

البته کتاب نمی خرم. می نشینم  حساب کتاب می کنم. دلم می خواد بدانم کتابهای زیر مجموعه "ادبیات داستانی" کتابخانه عمومی شهرمان،پاتوق آن روزهایمان که زیر۱۸ سال بودیم و کتابخوان، اگر اینجا بود توی چند تا از این پاکتها جا می شد. کل بخش کتابهای کتابخانه ی ما یک اتاق  ۴ در ۴ بیشتر نبود ولی رمانهاش همه یک جا نبودند. یا شاید هم من اشتباه می کنم.  یادمه بیشترشان از در که وارد می شدی روی دیوار روبرو بودند و دیوار دست راست ولی بعد تک و توک جاهای دیگر هم رمان پیدا می کردی. یادمه غرور و تعصب روی قفسه های جنوبی بود. نمی‌دانم...فکر می کنم صرف نظر از قطع و جلدشان روی هم می شدند پنج شش تا پاکت. یا نه شاید هفت هشت تا. یک چیزهایی در همین حد. حساب کتاب من البته هیچ وقت خوب نبوده . بهرحال ما که چهارپنج تاش را بیشتر نخوانده بودیم.

بقیه اش دیگه کتابخانه های  شخصی مان بود که به اندازه برکت جیب هایمان بود با کتابهای پاره ی جلد گرفته و آنهایی که کش رفته بودیم و آنهایی که از زیر خاک درآورده بودیم. فکر می کنم پاکتشون می کردیم، رمانهاش زوری یک پاکت و نصفی می شد. با آن یکی ونصفی هم که از این و آن قرض می گرفتیم، همه ی سرمایه داستان خوانی ما تا ۱۸ سالگی به حساب پاکتی 1 دلار، می شود 8 دلار. 8 دلار؟!؟!؟

صبرکنید. بگذارید دوباره حساب کنم...نه بیشتر نمی شود. البته اگر کتابهایی مثل کلیدر و اینجه ممد و جان شیفته ودن آرام ...را با قطع های بزرگ و تعداد جلد بالا به عنوان ارزش افزوده حساب کنیم شاید بشود 10 دلار.

البته شهر هم رفتیم. گفتیم شهر بزرگ است، برویم سرمایه ای بهم بزنیم. دیدیم نه آنجا هم خبری نیست. هر گردی هم راستی گردو نیست. تازه ما جزو سرمایه دارها محسوب می شدیم، هرچند شهری ها دلشان می خواست مارا خرده بورژوا ببینند. این شد که کل سرمایه مان را گذاشتیم بانک. آن روزها هم که بانک سود پول به این خوبی نمی داد...

 دلم می خواهد بروم از آن خانمه که ژاکت آبی پوشیده و دارد پاکت دومش را با دقت تمام پر می کند بپرسم این کتابها را چند وقته می خوانی؟ ولی عارم می شود. شاید هم ترجیح می دهم ندانم.

راستی بهتون گفتم من هیچوقت کتاب پاکتی یک دلار نمی خرم؟

نه من هیچوقت هویت 2500 ساله ام۱ را این جوری زیر سوال نمی برم!!!!!!!

 (درمیان دو کمانه بود)

  


۱- برای تعریف "هویت ۲۵۰۰ ساله" لطفاْ به تلویزیون های ۲۴ ساعته لوس آنجلسی مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  Sat 7 Feb 2009 <- | 

امروز سه طبقه پایین آمدم که از همکارانم بپرسم "عمو + شان" را درست نوشته ام یا نه؟

شک کرده بودم.

اینجوری نبودم...!   به خدا!

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009 <- | 

فراخوان چاپ مقاله‌های دانشجویی